دلم براي۵٢٠٢١۴۶۶۶تنگ شده.
هوا امروز
میخواستم امروز پست نذارم.
ولی حیفم اومد نگم داره اینجا صدای رعد و برق میاد.صدای بارون رو نمیشنوم.
یعنی بارونم اومده؟
رفتم دیدم هنوز بارون نیومده.
سیبزمینی پیازه
مگه سیبزمینی پیازم میشه؟
اگه نمیشه چرا آقا ماشینی میاد توی بلند گو اعلام میکنه از این کوچه به اون کوچه سیبزمینی پیازه؟
یکی از حالای دنیا اینه بشینی کنار پنجره وسیله نقلیه هوا بخوری.باد بیاد بخوره به صورتت حال کنی.
سیریش.
نمیدونم چرا احساسم به دختر داییم عوض شده...یعنی میدونم.
توی دوران کودکی و نوجوونی خیلی حرف مشترک داشتیم.الان نه.
قدیم باهام حال میکرد اما الان نه.
یه چیزایی هست که من دوست ندارم اون دوست داره.
حس میکنم خیلی تنهام.کسی رو ندارم.هیچکی درکم نمیکنه.
چون مامانم بی چون وچرا اجازه بده برم خونه دوستم گفتم با دختر دایی میرم.
حالا بهش میگم میگه چرا من؟
احساس سیریشی بهم دست میده.دوست ندارم سیریش باشم.
یه بار از زبون مامانم در اومد داشت به یکی میگفت بهمون اندازه چشاش اعتماد داره...
ولی نداره.
سخته وقتی همه بخوان برن یه جایی و بهت بگن تو هم بیا بعد بگی نه مامانم نمیذاره.
چقدر بعضی وقتا دلم میخواد تنهابرم حرم و خوب با امام رضا جونم درد و دل کنم ولی مامانم نمیذاره.
لبخند.
فروردين: اکثرا پوزخند ميزنند بس که مغرورا ![]()
ارديبهشت: با صداي بلند ميخندند اما دلنشين ![]()
خرداد: بسيار زيبا و دلنشين ميخندند این ادما ![]()
تير: بخاطره شخصیته مهربونشون از ته دل قهقهه میزنن ![]()
مرداد: این افراد کلا ديوانه وار ميخندند ![]()
شهريور: لبخند مليح و زيبایی دارن ![]()
مهر: زياد نميخندد ولي وقتي بخندد پخش زمين ميشود ![]()
آبان: با عشوه ميخندد ![]()
آذر: خنده هاي زورکي دارن فقط ![]()
دي: هميشه خندان است ![]()
بهمن: خنده هايي آرام و ناز دارن این خوشکلا ![]()
اسفند: ظريف ميخندد خیلی گوگولین ![]()
دروووووووووووغ
من همه جورشو میخندم.
ولی بیشتر مواقع جلو خندم رو میگیرم چون وقتی میخندم خیییییییییییلی وحشتناک میشم همه فرار میکنن.

+آقا دورهمی دیشب اصلا باورم نشد پسر بوره آخرای74 باشه.تا به حال فکم نیفتاده بود.دیشب افتاد جمعم نمیشد.ولی وقتی حرف زد تابلو بود بچست.خیلی ساده بود.
قیافتن شبیه مهدی سلوکی بود.
دیشب خیلی خندیدیم.رادیوشبو نشد ببینیم.ضابتیان عشق آبجی کوچیکه.خخخخخخخ مثلا الکی
شارژر جون
چه بادی داره میاد.صدای هو هوی بادم قشنگه.
دیروز دوستم زنگ زده بود.اینقده خوشحال شدم که...هیچی خوشحال شدم.
دوست خوب شارژره.ازت خبر بگیره(مخصوصا وقتی فکر کنی کسی یادت نیست)شارژ میشی.
آخرین بار 5دی بهش پیام تبریک فرستادم اونم فرداش جواب داد که تولدش9 دیه.
دیگه نه زنگ زده بودم(که از زنگ زدن خوشمم نمیاد)نه پیام داده بودم.
دیروز با شماره ناشناس زنگ زده بوده مامانم خونه نبود گفته انار جون هست.
شب پیام دادم زنگ زد فهمیدم دوستمه خیلی خوشحال شدم.
رفته سر خونه زندگی خودش.گفت یه روز برم پیشش.اگه خدا بخواد میرم.
ولی دست خالی زشته .پولم ندارم.استیکر نمدی رویخچالی درست کنم خوبه آیا؟
+نمیدونم چرا دلشوره دارم.از اون دلشوره شیرینایی که قیصر میگه.
چراغ قرمز.
یکی از حرص در آر ترین اتفاقات زندگی آدم میدونید چیه؟
این رو فقط اونایی که با اتوبوس رفت و آمد میکنن می فهمن.
اینه که بخوای بری یه جایی.دیرت شده باشه ،عجله داشته باشی.
ایستگاه اتوبوس یه قدم بعد از چهار راهی باشه که چراغ راهنمایی داره و بر حسب اتفاق مواقعی که عجله دارین همیشه قرمزه.
آی حرص آدم در میاد.
آی آدم جوش میاره.
خرید دوست
یکی از لذت بخش ترین کارها برای خانوما خرید کردنه.
مخصوصا اگه پول خرج نکنی.
دو روز پشت سر هم عروس رفت برا خودش چیزی بگیره.خواهر شوهرای گلشم برد.
خیلی حال داد.فقط چند جا حرصمون رو در آورد که عیب نداره.پشیمون میشه

+دستکش چیز خوبیه.دستام به سرما حساسه حسابی ترک خورده.
حسم به کرم مرطوبم که گفتم.
+مامانم برام کفش خرید برای عیدم..مثل همیشه اسپرت ورزشی.

+راستی قالبم چطوره؟
من داییم رو دوست دارم
مرحله دوم خاستگاری آوردن پسره.
این مرحله برای همه دختر خانوما سرشار از اضطرابه.
معمولا دخترا میرن یه لیست سوال آماده میکنن تا از آقا پسر بپرسن.
ولی من تا چند دقیقه قبل از ورود آقا پسر اضطراب ندارم گاهی.
مرحله ایه که اگه سوال آماده نداشته باشی بیشتر سکوت حرف میزنه.
(11:11چه عجب)
آخرشم دختر خانم میگه من باید چند روز فکر کنم.این جمله رو دوست دارم.
بعد هم آقا پسر هم دختر خانم میشینن چند روز فکر میکنن.اگه از حرفای طرف
خوششون اومده بود میرن واسه تحقیق وگرنه با یه تماس تلفنی جواب منفی رو
اعلام میکنن.
البته در بعضی خانواده ها این مرحله چند بار تکرار میشه.
از اضطراب و استرسم خوشم نمیاد گرسنه میشم.
امشب اومدیم خونه دایی وسطی.
توی اتو بوس بی آر تی همینطور که داشتم بیرون رو نگاه می کردم، توجهم جلب شد به تصویر توی شیشه.
دوتا پسر بودن که ثابت یه جا توی اتوبوس رو نگاه میکردن.هم سنای دایی کوچیکه بودن.
فکر کردم به دو تا دختر جلوی من نگاه می کردن(من دیده نمیشدم چون معمولا ردیف سوم میشینم.)
رسیدیم مقصد،پیاده شدیم.یهو خالم گفت دیدی پسره...بهم گفت شماره بدم
برو بچ پرس جو کردن فهمیدن یکی از همون دو نفر بوده.
(خالم 12سال از من بزرگ تره2تا پسرم داره)
بعد تتعریف کرد یه روز دیگه یه نفر دیگه بهش گیر داده.
بهش میگم اون بدبختا گناه ندارن تقصیر این دختراست ازدواج نکرده آبرو بر میدارن.
نمیدونم والا.البته شوخی کردم.
خوابم میگیره.
نمیدونم چرا،ولی توی21سال عمری که کردم 11سالش خواب بودم.
بعد از غذا خوابم میگیره.
استرس دارم خوابم میگیره.
عصبانی میشم خوابم میگیره.
بی حوصله ام خوابم میگیره.
خسته میشم خوابم میگیره.
بعد از ظهرا خوشحالم که باشم بازم خوابم میگیره.
ولی شبا معمولا دیر خوابم میگیره.
البته کم خونی یکی از علائمش خواب آلودگیه.
خیلی بده آدم همش خوابش بیاد.
-دندون عقلم داره در میاد.
خاسسسسسسسسسسسسستگاری.
توی مراحل خاستگاری یک مرحله هست که متنفرم ازش.
و اون اولین مرحله هستش.
چند تا خانم میان دختر رو ببینن اگه پسندیدن میرن مرحله بعد.واگر نپسندیدن تموم میشه.
خوب که چی؟
احساس بدی بهم دست میده.
انگار میخوان لباس بخرن.
ماهم مثل مدلینگا باید بریم خودمون رو نشون بدیم
متنفرم از این قسمت در حد چیز.
وقتی هم از یه چیز و یا یه شخص متنفر باشم اهمیتی بهش نمیدم.
دوست دختر خاله هام موقعی که این مرحله براشون پیش میاد میرن لباس میخرن
خودشون رو بسیار آراسته میکنن.
البته مورد اونا وقتی زنگ میزنه اول تموم مشخصات خودشون رو میدن بعد اگر اینا اجازه دادن میان.
در کل بدم میاد از نمایش داده شدن.
من رانندم
اگر هواپیما و اتوبوس و کامیون و وانت و ماشین و موتور و دوچرخه بلد نیستم برونم
عوضش دو روزه روندن کالسکه امین رو یاد گرفتم.
بعله یه همچین بچه ماهریم م;-)ن
بچه های روانشناس
دوروزه محمد امین خونمونه.
اینا فکر کنم قبل از به دنیا اومدنشون درس روانشناسی پاس کردن
کار بد کرده دعواش میکنم تو چشام زل میزنه می خنده(البته الان دستشو میزاره روی پیشونیش مثلا قهره.)
یا چیزی بخواد ندی بهش میاد سریع بوس میکنه.
-خیلی بده آدم بره یه جایی چای بریزه روی پاش.اونم دااااغ.زانویمم خونه زنعموم سوخت
...
توی تلویزیون داشت مستند ورود امام رو نشون میداد.
الآن که10 دقیقه به11 هست هم داره نشون میده.
با خودم میگم مردم 39 سال پیش این موقع چه حس و حال خوبی داشتن.
اون دوتا پسربچه ای که رفتن کنار امام قرآن خوندن چه حاله با حالی داشتن.
توی رمان مسیح کردستان زندگینامه شهید بروجردی یه ذره از اون حال خوب
رو احساس کردم.
شهید بروجردی یکی از همون آدمایی بودن که برای ورود امام برنامه ریزی کرده
بودن.
خوش به حال مردم اون زمان.حال و هواشون رو دوست داشتم.
خوش به حال ما هم هست که آقای خامنه ای رو داریم.
خدا نگهشون داره برامون
+قالب وبلاگم دلمو زده تقریبا یه هفته پیش دنبال قالب می گشتم.
شاید عوضش کردم
چند درصد خودتی؟
شما چقدر شبیه اینی هستین که مینویسین؟
فکر که میکنم میبینم من کاملا اینی نیستم که مینویسم.
مثلا با خودم میگم(از خیلی وقت پیش،وبلاگ چادر مشکی)اگر یه روز فاطمه رو ببینم
یا دختر مهر رو ببینم همینطور صمیمی رفتار میکنم باهاشون؟!
آخه توی فضای واقعی برای اولین بار هیچ واکنشی نشون نمیدم.
اهل جلو رفتن نیستم.
اصلا این وبلاگ رو ساختم تا خود واقعیم رو بشناسم.
ولی خداییش توی فضای واقعی با یه نفر دوست بشم همیشه توی یاد و قلبم
هست.حتی اگه به زبون نیارم(آخه خیلی مغرورم)
حالا بعدا بیشتر برا خودم باز میکنم.این موضوع رو.
اختلاف سنی
دخترای13یا14ساله چطور رفتار میکنن؟
بگین،منم میخوام رفتارم رو اونجوری کنم.
7-8سال با خودم اختلاف سنی دارم.
میخوام برطرف کنم این اختلاف رو.
هوا بس ناجوانمردانه...
امروز هوای بیرون بس ناجوانمردانه سرد بود.
و چه سرمایی،چه سرمایی.
باد بی برف و سوز وحشتناک.
البته توی این فصل سرد بودن هوا ناجوانمردانه نیست.گرم بودنش جوون مردی نیست
که اونم تقصیر خودمونه.
خداجونم ما منتظر برفیم.همه جا برف اومده جز اینجا.یه برف نیم متری هم کاش
اینجا بیاد.
+دوستان همه یخ زدن به نظرم
تاکسی
4شنبه رفته بودیم وسط شهر با پدر.یه جا بابام از تاکسی داره پرسید تا فلان جا چند
میبری؟ گفت6دونفرتون.
رفتیم جلوتر یه عالم از اون تاکسی زردا بود.ازاونا پرسید تا همونجا چند میبرید گفتن
10تومن.
ولی کلا پدر اهل تاکسی سواری نیست.جلوتر رفتیم اتوبوس نشستیم.
+خاله وسطیم حالش خوب نیست.براش دعا کنید.دیشب یهو قندش افتاده.بیحال یه
گوشه خوابیده.امروزم همونجوری شده.نه حرف میزنه نه میتونه چیزی بخوره.
دعا کنید لطفا.
خدایا
خدایا وضع دنیا را ok کن
دل ما ناokها را ok کن
غم و اندوه انصافاً زیاد است
بساط شادی ما را ok کن
در این دوران که بابا نان ندارد
دل دارا و سارا را ok کن
در آن عالم برس اوّل به مجنون
برایش وصل لیلا را ok کن
برای ترک شیرازیّ حافظ
سمرقند و بخارا را ok کن
پرایدم شصت جایش ضربه خورده
اقلّاً یک تویوتا را ok کن
ندیدم خیری از دیروز و امروز
برایم خیر فردا را ok کن
تمام چیزها هم گفتنی نیست
خودت بعضی قضایا را ok کن
گنهکارم ولی توی بهشتت
برایم خواهشاً جا را ok کن
شاعر : حسين گلچين (شكلات الشّعرا)
فانتزی
یکی از فانتزیام اینه که پشت صحنه پیام بازرگانیا رو ببینم.
سایبان تموم شد.با پایان باز.دوست ندارم پایان باز رو.
نصف کمتره فیلمه صحنه آهسته بود.
اگه گوشی میداشتم.
دیشب داشتم به این فکر میکردم چقدر خوبه گوشی ندارم
اگه گوشی میداشتم احتمالا توی وبم کلی پست میذاشتم که خوب نبود.
منظورم اینه که آدم باید یه مسائلی رو فقط برا خودش نگه داره.
اگه گوشی میداشتم این اتفاق نمی افتاد.(منظورم فقط خودمم)
+تولد حضرت زینب کبری(سلام الله علیها )اسوه صبر برای همه مبارک باشه
هه
هه دارم دوستام رو پیدا میکنم.وبی منظورمه.
مینا پیدا شد.مستر خل وچل پیدا شد.شخصی مونده.می کوچیکم که تازه حذف کرده وبشو.
سوال
اومدم فقط یه سوال بپرسم و برم.
کی میدونه موسی تقی و ناسوس چی هستن؟
هرکی درست بگه بهش میگم آفرین .
یه روز بعد نوشت:
بچه که بودم نزدیک 4-5سالگیم،یه روز بابام یه پرنده گرفته بود دستش رفتم کنارش
نشستم گفتم این چیه گفت موسی تقی.
پیش دبستانی توی کتاب ادبیات یه درس شعریه به اسم (گویی بط سفید جامه به
صابون زده) توی بیت اول قمری سنجاب پوش داشت.خانوممون گفت قمری همون
موسی کو تقیه.اونموقع من فهمیدم قمری چیه.توی اینترنتم زدم دیدم آره همونه.
رنگای زیادی داشت اما هیچکدوم رنگ خوشگل موسی کو تقی های ما نبود.اصلا
من عاشق این پرنده ام.
ناسوسم که از وقتی به دنیا اومدم ناسوس بوده.تازه فهمیدم مختص مشهدیاست
بقیه یه چیز دیگه میگن.