تولد..

سلام... بيست سال پيش در چنين روزي که نه نوزده سال و سيصد و شصت و چهار روز پيش در چنين شبي البته يه ساعت پيش، من از ته تغاري بودن دراومدم... نه خوب از ته تغاري بودن دراومدن خوشحالي داره؟؟ ...آبجي کوچيکه به دنيا اومد فردا شب،به گفته مامانم ساعت هشت و خورده اي شب. ولي خوشحال بودم.اونقدي که ميگفتم اين چشماش مثل توشلست درش بياريم خودش رو بندازيم بالا پشت بوم گربه بخوره. ..حسودم خودتونيد ...به قول بچه مردم سنگدلم خودتونيد(آخه مامانم که اين رو به بچه مردم تعريف کرد گفت چه سنگدل يا بيرحم بودي تو)... آخ خ خ چقدر موقع بازي با دختر دايي سرش دعوا داشتيم اونقدري که چند بار من و دختردايي دستش رو از جا درآورديم و به شکسته بند محتاج شد... خلاصه اينکه تولدش مبارک...تولدت مبارک آبجي کوچيکه.... خواستين تبريک بگين برين توي وب خودش.به همون دليلي که اول گفتمo_O خخخخخ. ...شوخي کردم اونطوري خوشحال تر ميشه... #براي تولدش هزارتومن کمک هزينه لاک ناخن دادم ، خوبه ديگه نه؟؟ +++http://narsis1999.blogfa.com/

داريم ناهار ميخوريم. ته تغاري و آبجي کوچيکه يه حرفايي ميزنن که براي همه طبيعيه ولي من دارم آب ميشم... اشتهام زياد بود ولي الان کم شد.ازين بشقاب بيشتر نميخورم... آخ جون عشق خاله ميخواد بياد. ±بهشون گفتم چي نوشتم ته تغاري ميگه هرچيزي رو نبايد تصور کرد... ديوار ميخوام کلم رو بکوبم بهش.

نصيحت

سلام... ميگم ديگه حوصله وبلاگ و بلاگفا و اينجور چيزا رو ندارم. .. ته تغاري با خوشحالي ميگه پاکش کن .ميگم عه!!همه خاطرات و گذشتم توشه... ميگه اونا رو کپي کن يه جا. ميگم باشه همون انار سرخ قبلي رو کپي کردم پاکش کردم کپيش از بين رفت... ميگه چطوري از بين رفت.ميگم با هاردي که گم شد رفت... بعد ميگم ميدوني اگه اون يکي بود و الان ميخوندم ديگه نيازي به نصيحتاي بقيه نداشتم. قديم خيييلي عاقل بودم...نميدونم جديدا چرا يه جوري شدم... ±ميگيم مثل توي ليسانسه ها ميام ميزنم توي سرت ها!!...بعد ميگم فکر کن من به بچه مردم همچين چيزي بگم،وقتي توي يه فيلم طنز باشه ديگه طبيعي ميشه و از کسي که بهش اين حرف رو زدي توقع خنده داري، خيلي بد ميشه... ته تغاري ميگه نميخواد اينجوري بگي روتون باهم باز ميشه.احتراماتون رو بينتون از بين نبريد. .. خوب من که خودم ميدونم اينا رو...خدا نکنه يه روز بهش ناسزا بگم و اينجوري رومون بازشه... ×ديروز مهمون داشتيم.خواهر و مادر و زنداداش و بچه هاشون بچه مردم... چقدر کميلشون شري کرد... امروزم مهمون داريم.فاميل پدر.  نماز نخوندم.حتي نماز صبح خواب موندم.خوابم مياد. ..دوستم که از تهران اومده بود برگشت تهران. درحد يه سلام خداحافظي و عرض تبريک ديدمش امروز صبح زود.

بي معرفتم

سلام... ميدونم خيلي بي معرفت شدم...خيلي...يادش بخير يه زماني ميرفتم ازونايي که خيلي وقت بود پست نذاشته بودن سراغ ميگرفتم. ولي الان....دلم ميخواد سراغ بگيرم از يخمک،از نسرين از همه،ولي ... ..توي دنياي واقعيم بي معرفت شدم . دوستم از تهران اومده شنبه .نشد ببينمش.بچه دوستم٨ماهه شده نرفتم ببينمش.اون يکي دوستم ميگه زنگ بزن پيام بده شنبه به خاطر دوستي که از تهران اومده پيام دادم زنگ زده... هئي روزگار... ±قبول دارم بي معرفت شدم. ...يه روز به همتون سر خواهم زد...شايد...

شعر موخوام.

سلام عليکم... خيلي خيلي دلم براي شعراي خوب و قشنگ تنگ شده. خيلي وقته اونقدي بيکار نيستم که برم دفترم رو ورق بزنم و شعراش رو بخونم... دوستاي گلم.ميشه چند تا بيت شعر خوشگل بذارين دلم باز بشه؟؟ ميخوام ببينم هنوز کيا ميان وبم.

يادش بخير

سلام. يادش بخير پنج سالم بود فکر کنم،با آبجي بزرگه و داداشي مي رفتيم صبح سر صف شير.ازون شير شيشه ايا بود اونموقع،مثل شيشه نوشابه بايد برميگردونديم شيشش رو...ما هنوز ازون شيشه ها داريم.روش عکس گاو داشت. چقدرم خوشمزه بود... يادش بخير ازون زولبيا بزرگا.داداشم و دوستاش عباس و ابوالفضل که داداش بودن ميخريدن ميفروختن.فکر کنم نوبتي پنج تومن بود.. اينطوري بود که از کنار ميبردي بالا تا هرچقدر که کنده شد مال تو ميشد.هحالا يا يه بند انگشت ميشد،چه کل زو،لبيا....

.
ادامه نوشته

...
ادامه نوشته

قالب

سلام

دوباره قالب عوض کردم.

نفس ممنون.

اگه باز نشد بگین مال همون بلاگفا رو بذارم.

اتوبوس

سلام سلام... بچه که بوديم به اتوبوس ميگفتيم واحد... بعد فکر ميکردم اتوبوس با واحد فرق ميکنه... ميني بوس و اتوبوسم اشتباه ميگرفتم... يادش بخير ،خونه مهديه شون بلوار اول بود،وقتي مامانم اونجا بود با برادر و آبجي بزرگه اتوبوس ميشستيم ميرفتيم اونجا...من عاشق اون اتوبوسايي بودم که صندلياش مثل صندلي مترو بود.... اونا زود منقرض شدن... خونه زندايي با مهديه نقشه ميکشيديم از مامانمون پول بگيريم بريم چيزي بخريم. مامانا اونموقع سريع پول نميدادن.براي همين مهديه ميرفت از مامانم پول ميگرفت. ازون ٢۵تومن دور زردا. بعد ميرفتيم مغازه آدامس توپي سه تايي ميخريديم ميخورديم.... بعضي وقتا از پله هاي آهني شون ميرفتيم بالا روي پشت بومشون ،اونجا خاله بازي ميکرديم.ولي من از ارتفاع ميترسيدم. وقت پايين اومدن نشسته خيز کنان ميومدم پايين.... يادش بخير ازون کاشي کوچولو رنگيا داشتن،چقدر با اونا بازي ميکرديم... ±از واحد به چه جايي رسيدم.

...
ادامه نوشته

مادزگ

سلام. محمد امين که خيلي بچه تر بود و حرف نميزد ،يه بار بحثمون اين بود که چي به مامانم ميگه وقتي زبون دراورد؟! مامانم ميگفت هرچي بگه عب نداره فقط عزيز نگه... ما ميگفتيم ميگه نن جون،مادر جان،بي بي ،ممامان... همه چيز گفتيم و غير از ماماني اوتم اولاش هيچ کدوم از حدسامون تحقق نيافت... دفه قبل که اينجا بود بهش ميگفت ماژگ. ...اين روزا ميگه مادَزُگ. اصلا باورمون نمیشه میگه مادربزرگ.... بزرگ داره میشه.خواهش کردنشم نازه. مثلا میگه خاله بیا دیگه...نکن دیگه...بده دیگه... خدا خالش گربونش بشه...عدیز منه. ±خوابم مياد.

....

sgh

سلام

مثل اینکه بلاگفا دلش نمیخواد قالبی غیر از قالبای خودش رو استفاده کنم.

 

شب بخير

...امشب ميخوام زود بخوابم.... با خود گفتم اينجا صبح بيدار شدم صبح بخير گفتم بذار شب بخيرم بگم... امروز روز بدي نبود.يعني خوب بود.آدماي دوست داشتني زندگيم رو ديدم.فقط حيف داييم تب داشت نبود ببينمش. .و شله خورديم.جاتون خالي بود خونه خالم.... شب بخير،خواباي خوب ببينيد... ا

صبح بخير

سلام. ...ساعت٨ ... بوي آش مياد... صداي مادر مياد که به محمد امين ميگه خاله ها رو بيدار کن و محمد امين آروم با صداي نازکش ميگه جيگ ميزنما... چشمام رو باز ميکنم... مادر و پدر سر سفره صبحانه دارن کره و پنير ميخورن... آبجي بزرگه توي آشپزخونه آش نذر براي صاحب خونه شدن درست ميکنه.... محمد امين مداد انگياش رو قطار کرده و ماشين بازي ميکنه... و دوتا آبجي ديگه همچنان خوابن... بالش رو ميذارم اونطرف تشک و پتو رو تا گردن روم مي کشم. ...داره خوابم ميبره که مادر گوشي رو که صداي خروس ازش درمياد رو ميذاره روي گوشم... زنگ ساعت رو قطع ميکنم و ميام توي نت.... صبحتون بخير...ولي من هنوز خوابم مياد...ديشب ساعت٣خوابيدم...

بيّو

سلام... نميدونم چرا اين بچه هاي امروزي اينقده منحرفن.... ميخواستم به ته تغاري بگم بيا اينجا فلان کار رو بکن.گفتم بيا اينجا فلان کار رو انجام بده. ..گوش نکرد ،چند بار گفتم بيا.بعد شدبيّو... يعني گفتم بيّو بيّو.... اونم گفت اصلا نميام چرا اينجوري ميگي؟؟ ...خنگول از بس چيزاي بي ....شنيده فکر کرده منم اونجوري ميگم... درصورتي که بيّو رو براي پرنده ها ميگن موقعي که غذا ميخوان بدن بهشون.... هيچي ديگه آخرش گفتم شرف ياب شو ،تا اومد کاره رو به سرانجام برسونه.... +منحرف نباشيم...

سيرابي

سلام. من سيرابي خوردن رو دوست دارم.يعني عاشق خوراک سيرابي يا شکمبه ام. ولي تا الان فقط وقتي به سيرابي دست زده بودم که مامانم ميخواست ريز ريزش کنه.... امروز به امر مادر سيرابي شستم...يعني خيلي حال به هم زنه.بوي گوسفند گرفتم... دستام رو باصابون شستم ولي هنوز بو ميده...هئي مادر،خدا پدرمادرت رو بيامرزه ... گوسفنده خيلي ناز بود،دوست داشتم من عکسش رو بذارم ولي خواهرا پيش دستي کردن. جيگرش رو بخورم.... ±فکر کنم آدرسم رو تغيير دادم يه روز همه دوستام گمم کردن...گفته بودم وبم رو حذف نميکنم هيچوقت .خواستم تغيير بدم آدرسش رو چي ميذارم... +فاطمه،ميم،نفس،پرواز،رويا و طاهره ا پيدام کردن.دوستون دارم.

امروز

سلام‌.

امز ساعت۱۲ رسیدن.

من از۷بیدارم.

خوابم میاد هنوزشام نخوردیم.

+امروز کشف کردم حتز اگه ملو گوسفند یه بارکاری انجام بدی زودیادمیگیره.

گوسفنده یاد گرفت ازم از پله ها بره بالا.

+اسم این سری سریال ستایش رو باید میذاشتن حشمت فردوس.

 

سلام. ..فردا صبح برادر خواهد رسيد. ...چرا مهران تا مشهد بايد ٢۵ساعت باشه؟؟؟خوب فردا ظهر برسه که بهتره. اگر٣٠ساعت باشه خوب ميشه. فردا ساعت٨صبح...

چرا واقعا؟؟

سلام. پيام بازرگانيا چرا اينجوري شدن؟؟ دوتا يکي شبيه همن... اون کنسرو چين چين خاطره آهنگش بود اين بيسکوتارتم خاطره آهنگه. ...اون بيسکوييت مادر يه خانومه بود و ني نيا،اين پوشک مرسي هم يه خانومست و ني نيا. ...ديگه ها...اون نميدونم چي بهاره کارگردان بود و مجري و پشت صحنه،اين سردوشه هم مجريه و پشت صحنه... چرا واقعا؟؟

,سلام. صبح موقع اومدن يه موتور خورد به اگزوز موتورش.

شترمون مرد...

. ناراحتم...

 

+ساعت دو ونیم فندک روی گاز بود ترکید.

 

خدا بخیر کنه