سلام سلام... بچه که بوديم به اتوبوس ميگفتيم واحد... بعد فکر ميکردم اتوبوس با واحد فرق ميکنه... ميني بوس و اتوبوسم اشتباه ميگرفتم... يادش بخير ،خونه مهديه شون بلوار اول بود،وقتي مامانم اونجا بود با برادر و آبجي بزرگه اتوبوس ميشستيم ميرفتيم اونجا...من عاشق اون اتوبوسايي بودم که صندلياش مثل صندلي مترو بود.... اونا زود منقرض شدن... خونه زندايي با مهديه نقشه ميکشيديم از مامانمون پول بگيريم بريم چيزي بخريم. مامانا اونموقع سريع پول نميدادن.براي همين مهديه ميرفت از مامانم پول ميگرفت. ازون ٢۵تومن دور زردا. بعد ميرفتيم مغازه آدامس توپي سه تايي ميخريديم ميخورديم.... بعضي وقتا از پله هاي آهني شون ميرفتيم بالا روي پشت بومشون ،اونجا خاله بازي ميکرديم.ولي من از ارتفاع ميترسيدم. وقت پايين اومدن نشسته خيز کنان ميومدم پايين.... يادش بخير ازون کاشي کوچولو رنگيا داشتن،چقدر با اونا بازي ميکرديم... ±از واحد به چه جايي رسيدم.