خنگ

سلام.

یه چند وقتیه از دست بچه مردم خیلی زود ناراحت میشم.

دهنش رو باز میکنه، حرف میزنه، حرفش ناراحت کنندست.

امروز کف پام رو دیده، میگه چرا کف پات اینجوریه؟ گفتم چجوری؟

میگه مثل پیرزناست.

بهش گفتم تو حرف نزنی بهتره، دهنت رو باز میکنی من رو ناراحت میکنی.

یا یه چیزی که میشه، به علی میگه، سد علی مامانت خنگه مگه نه؟

چند بار بهش گفتم واقعا از دستت دلخورم. میگه ببخشید عشقم، ولی یکم بعد باز تکرار میکنه.

میگم از بس گفتی خنگ، نفهم، دیوانه که واقعا خنگ شدم.

+چند وقت پیش نمیدونم چی گفتم که یکی از وبلاگیا ناراحت شده بود، ازش عذر خواهی کردم، اما جواب نداد که بخشیده یا نه.

شاید نبخشیده و این ناراحت کردنای بچه مردم نتیجه ناراحت شدن اون وبلاگیه.

بهشم گفتم دیگه کامنت نمیدم. برا همین نمیتونم بپرسم.

خوبم

سلام.

دیشب پیام داده بود ازینکه باهام بد حرف زده عذر خواهی کرده بود.

و من الان خوبم.

حال گرفته

سلام.

امروز اصلا حال خوبی نداشتم. مشهد ابری بود، خورشیدی بود، اما هوای دل من همش ابری و گرفته بود.

آه...

بعد از ظهر خوابیدم، بلکه بهتر بشم. بیدار شدم رفتم اینستا، پیام بچه مردم رو دیدم باز حالم گرفته شد.

نمیدونم در مورد کدوم پست بود که براش فرستاده بودم، نوشته بود میگم که خنگی.

میخواستم بهش بنویسم برو گمشو. ولی فقط نوشتم برو...

دلم از بچه مردم هم گرفته. خیلی، خیلی.

نمیتونمم بهش بگم، از توجیه کردناش بدم میاد، هرچی بگم بازم خودش رو حق میدونه و من رو احمق و نفهم و خنگ.

بعضی وقتا حالم ازش بهم میخوره.

امروز خیلی دلم میخواست گریه کنم، ولی حوصله چی شده چی شده گفتناش و ناز کشیدناش رو نداشتم.

الانم اومدم خونه مامانم بهتر بشم. ولی یادم میاد باز حالم گرفته میشه.