امروز...

سلام دوستان... من اومدم... هئي چي بگم؟؟... امروز ظهر خسرم يه مرغ آورد داد به من.هيچکي خونه نبود به جز کوثر برادرزاده بچه مردم که شايد نه،ده سالش باشه. مرغه گرم بود.تازه پر شده بود.منم که توي عمرم يه مرغ کامل تيکه نکرده بودم.يعني تيکه کردنش کار نداره اون خالي کردن محتويات داخلش رو بلد نبودم... اونم کار نداره ولي از مامانم شنيدم که يه چيزي توشه که بترکه کل مرغ تلخ ميشه. يه چيزي به گردن مرغ چسبيده بود نازک بود توش پر آب زرد بود.من فکر کردم اونه اون چيز خطرناک. روناش و بالاش رو جدا کردم .کلي باهاش ور رفتم که اون غده سرطاني رو بردارم. ازش خسته شدم خواستم يه جا ديگش رو نصف کنم که خسرم از توي حياط اومد.نشست مرغه رو تيکه تيکه کرد... هيچي ديگه آبروم رفت... ±لابد ميگين خوب مگه چيه و آبرو رفتن نداره.ولي چرا داره. وقتي خوش راضي باشه و خسر ناراضي با اين وصلت. وقتي ...بگذريم .آبروم رفت... ×خدايا شکرت. ÷توي اين دو روز براي اولين بار خسرم رو ديدم.براي اولين بار برادرشوهر بزرگم رو ديدم..براي اولين بار زنعمو خطاب شدم. براي اولين بار رفتم خونه جاري.براي اولين بار تنها (بدون خوانواده)جايي رفتم.دو روز موندم و تنها برگشتم. ®بچه مردم براي کوثر قبلنا نقاشي کشيده بود من دو ساعت تنها بودم خونشون يعني فقط من بودم و جاري و بچه هاش و آقاشون. به کوثر گفتم برگه بيار منم نقاشي بکشم. نقاشي کشيدم کيف کرد... بچه مردم که اومد با مادر و برادرش ،يک اسب کشيد براي کميل که خودش ميگفت شبيه الاغه.من ميگفتم شبيه شتره مخصوصا رنگش.داداش کوچيکه ميگفت شبيه گربه سگه با اين تفاوت که گربه روش رو کرده اونور سرش ديده نميشه. ..آخرشم بازيه اون چيه که (بازي اختراعي خودشون)رو اومديم بازي کنيم که بزرگترا وارد شدن و خود برادرا تا ساعت يازده و خورده اي طولش دادن. ..فکر کنيد توي روستا ساعت ١١شب خيلي ديره. من اين هفته ساعت يازده شب شروع ميکنم تا يک و نيم يه رج ميبافم.

فردا

سلام.

فردا،فردا،فردا...

از وقتی خوشم گفت فردا بچه مردم میاد دنبالت بیای قله غمم گرفته.

دلیل برای غم زیاد دارم که به خود بچه مردم گفتم.

یکیش نتونستن برقراری ارتباط با غریبه هاست.

فکر کنید من تنها،پیش جاری،برادر شوهرا ،خوش،همسایه هاشون...

من توی این دو سه روز جو ن میدم...

به مامانم میگم بچه هاشون رو بذارن جام خودشون برن.ارتباط برقرار کردن با بچه ها خیلی راحت تره.

.حد اقل چرت و پرت گفت  نمیگن بی عقله.

ما خودمون زیاد ب. عروسا گفتیم بی عقل.

میترسم و استرس دارم.

نتونستم بچه مردم رو راضی کنم نرم.

راست میگن بلاخره باید رو بت رو بشم باهاشون و عادت کنم بهشون.

+کیه که دوشب داره آرشیوم رو میخونه؟؟

+ستایش فصل قبل ابرو نداشت الان جوون شده.آقا این قاب سایه کرده.

پیرزن و چه به این کارا؟؟؟؟

#287

من امینم...

سلام.

محمدامین شون امشب اومدن و تا پنجشنبه جمعه هستن. 

محمد امین طفلی خواهر برادر نداره،دوستم نداره اینطوری که هر روز باهاش بازی کنه.

تنها رفیقاش مامانش و شبکه پویاست.به قول خودش تلویزیئون شبكه پوئا.

 

بعد اینجا که میاد توپش رو برمیداره میره کوچه تنگی کنار خونمون. کی؟وقتی صداشون رو از پنجره اتاق میشنوه میگه دوستام اومدن.

دوتا بچه عرب زبون جنوبی هستن اونادوستت باهاش

سنشونم کم نیست.

اون وقتی داشتیم میومدیم بچه های کوچولو توی راه بدو بدو میکردن اینم میرفت دنبالشون .می‌گفتیم بیا بریم میگفت نه دوستامن. 

هر بچه ای رو دوست خودش میدونه میره جلو میگه من امینم.

دلم براش میسوزه ​​​​​اینکه بعضیها دوسال پشت سر هم بچه میارن خیلی خوبه.

کار خوب رو اونا میکنن.

 

 

 

 

اینا رو مسخره نکنید،سرزنش نکنید، اذیت نکنید.

 

تولد.

سلام. فردا تولد ته تغاريه... توي وبش يه آهنگ گذاشته توش ميگه واسه تولدم برام بغل بخر... حالا آبجي کوچيکه چي ميگه؟؟ ميگه برو بابا برم بگردم بگردم دنبال يه نفر اونو راضي کنم بياد تو رو بگيره .يعني عروسي کنه.بعد بغلت کنه.؟؟ بغل گرونه برات نميخرم. شاعرش ديوونست؟خوانندش يه چي زده که وسطش بع بع ميکنه؟اين آبجي کوچيکه ديوونست ؟ نميدونم...ميدونم که منو ديوونه کردن...خخخخخ

گوف تتتق

سلام. ...تو آمريکا ميخوان به معلما تيراندازي ياد بدن بعدشم اجازه دارن توي کلاس مسلح باشن... فکر کنيد معلمه به شاگردش ميگه چرا درس نخوندي؟؟شاگرده ميگه ميگه دلم نخواست.معلمه ميگه دلت نخواست گوف تتتتق.... واقعا مسخرن..عرضه ندارن بچه محصلاشون رو کنترل کنن ميان حرف اضاف ميزنن.

گردنم درد ميکنه.

امروز

سلام... ميخواستم از امروز ننويسم ،براي اينکه صد در صد ته تغاري و آبجي کوچيکه نوشتن.ولي گفتم عب نداره منم مينويسم ،روايت يه روز از سه نفر بدک نيست... ... ... امروز زود پا شديم.زود يعني يه ربع به شش. قرار بود زود درشيم که به خود حرم برسيم. ولي خوب آبجي کوچيکه هميشه منو دق ميده با حاضر شدنش.مامانم هم ميگه من يه دقيقه اي حاضر ميشم دير شروع به حاضر شدن ميکنه. ساعت هشت و يه ذره از خونه درشديم.همه به جز آبجي کوچيکه. پسر همسايه نميدونم ماشين کي رو قرض گرفته بود با خانومش ميخواست بره روستاشون. مارو ديد به مامانم گفت بياين بالا تا يه جا ميبرمتون. يکم منتظر آبجي کوچيکه شديم،ته تغاري آوردش و پنج نفري خودمون رو جا کرديم. تا پل صد متري بردمون. مامانم گفت بريم از جاي خونه قديمي مون.(خونه بچگياش) رفتيم رفتيم ته تغاري کاربراش پيش اومد رفت خونه يکي از فاميلا که سر راه بود... اومد و رفتيم و رفتيم و رفتيم زنداييم و خواهرش رو ديديم. تا يه جايي با اونا رفتيم و باز همو گم کرديم. داشتيم با يه چشم مغازه ها و با يه چشم دسته ها رو ميديديم. مامانم يکسره ميگفت بازم بريم؟ميگفتم آره هنوز خلوته. رفتيم و رفتيم تا رسيديم حرم. گفتيم بريم تو،برگرديم چه کنيم؟ته تغاري گفت خيلي وقته نرفتم حرم و مامانم رو راضي کرد که بريم داخل. عروس رو نشونديم توي سايه کيفامون رو گذاشتيم پيشش و رفتيم داخل. ..بعد از وضو توي صحن کوثر ميگن يا بست کوثر نميدونم ،فرش پهن بود مامانم گفت بشينيم اينجا نماز بخونيم بعد بريم صحن سقاخونه آب بخوريم و پنجره فولاد خلوت اگه بود يه زيارت بکنيم و برگرديم. گفتم مهر برداريم اونجا هم لابد مثل اينجا خلوته.همونجا نماز ميخونيم.نشد برميگرديم همينجا نماز ميخونيم. رفتيم داخل صحن.شلوغ بود چه شلوغي نه،خداييش از شب عيد غدير شلوغ تر نبود. رفتيم ديديم جلو نرده کشيدن.ما هم رفتيم اونور نرده ها خدا خير اون خانومي که پلاستيک داد رو بده. يه جا پيدا کرديم.نماز خونديم دعا کردم براتون و برگشتيم. موقع برگشت شلوغتر شده بود.از حرم تا چار راه گاز فکر کنم پياده رفتيم.تا اينکه يه وانتي رو ديديم که داره مقصد ما رو داد ميزنه و ميگه صلواتي... سوار شديم.چه حالي داد.هرکي رد ميشد ميخنديد. يه جا هم توقف داشتيم پسره بدجور زل زده بود بهم.هي نگاهش نکردم حواسم رو پرت کردم انگار که نه انار به تو نگاه نميکنه.موقع حرکت يه نگاه کردم ديدم نه با حرکتمون سرش چرخيد .منم آروم گفتم عوضي.اگه لب خوني بلد ميبود ميفهميد. بعد اومديم خونه. ساعت يک و نيم من خوابيدم و چار بيدارشدم نماز خوندم. ...خلاصه اصلا فکر نميکرديم هيچکدوم که بريم داخل حرم و نماز بخونيم . جاتون خالي،خيلي خالي... ±اينجور روزا بايد صبح زود درشي و از سمت چپ رفت نه راست.سمت راست خيلي نذري ميدن شلوغه.سمت چپ يکي دو جا چاي ميدن خلوته. ...

سلام. امشب شب خوبي بود.يعني حال خودم و دلم خوب شد. هم برا هيئت رفتن.هم پيام دادن بچه مردم هم ديدن يکي از بچه هاي قديم.پياده روي توي هواي خوبم روي اينا خيلي خوبه... خدا رو شکر...

اعتياد

سلام. اينکه دير به دير ميام سر ميزنم بهتون يا نظر تعيين ميکنم ايندفه به خاطر بي حرصلگي يا پرکار بودن نيست....اين دفعه براي اينه که خواهرا معتاد شدن... يه زماني آبجي کوچيکه ميگفت اه اه اه بلاگفا چيه ديگه؟آدماي بيکار و فلان ميرن اونجا.الان ميبينيم که اوفففف خودش دم به دم توي وبلاگ خودش و بقيست... ته تغاري هم که وبلاگ داشت،ويسگونم عضو شده .روبيکا رو اين گوشي نداره با مال پدر ميره... ...ديگه اينکه اميدوارم سر راهشون آدماي خوب قرار بگيره نه آدماي بد.مثل دوستاي من...

ديروز امروز فردا؟؟؟...ديشب امشب فردا شب...

سلام... ديشب يعني پريشب به بچه مردم گفتم از اول ماه محرم نرفتم هيئت بريم هيئت .اونم گفت باشه.وقتي اومد به دوستاش زنگ زد تا اينکه يه هيئت پيدا کرد که همون ده ده و نيم شب شروع ميشد...خيلي خوب بود جاتون خالي.هم اونجا هم توي حرم دعاتون کردم ... امشب ولي جايي نرفتم.پدر و مادر رفتن جايي که ديشب دعوت بودن،فردا هم اونجا دعوتن.ما دخترا هم تنها نشستيم خونه...اون دوتا که مسخره بازي ميکردن منم کتاب خداحافظ درختان سرو رو تا صفحه١١١خوندم. ...کتاب قشنگيه.زندگي حضرت زينب به صورت داستان يا همون رمانه... فردا هم خونه نشينيم... ±تاسوعا هيئت ميخوام...شام غريبان نيز... ×ثمين وبت سنگينه.

...

دلم براي هيئت تنگ شده... اه... اينقده حال و حوصله و اعصاب ندارم که دوست دارم به همه بگم برو بابا...نميخوام...موچمدنم؟... امشبم مثل ديشب اينقده بي اعصابم دوست دارم يکي رو بزنم... بچه مردمم جواب نميده يکم سر اون خالي کنم... برو بابا...حوصله اونم ندارم...حتي فرداهم حوصلش رو ندارم... دوست دارم بميرم...

بي لياقت

سلام. ...احتمالا ميدونيد که ديروز رفتيم بهشت رضا... موقع برگشت توي ايستگاه يه پسره بود شايد ١٩_٢٠ساله .بنده خدا يکم شيرين ميزد،توانايي گفتارم نداشت.اين يکسره طرفمون نگاه ميکرد،حتي يه عکس از خودش به زنداييم نشون داد که لباس سربازي تنش بود... سوار اتوبوس شديم.من معمولا کنار شيشه ميشينم بيرون رو نگاه ميکنم... داخل شهر که شديم يکم که گذشت يه مغازه ديدم که توش وسايل تزييني داشت.مثل بچه کوچولوها صورتم رو چسبونده بودم به شيشه تا بهتر ببينمشون که يهو از جلوم پسره و مامانش رد شدن درحالي که پسره نگاهش به من بود... هيچي ديگه،ياد گرفتم مثل ني ني کوچولوها نباشم و گاهي يادم بياد ٢٣سالمه... ±ديروز رفتيم بهشت رضا اما من بي معرفت نرفتم پيش شهيد کاوه.فکرش رو بکن روز سالگردش بهشت رضا باشم و نرم سر مزارش...اف بر من...پيش شهداي گمنام هم نرفتم...اف بر لياقتم... ×امروز آش داريم...جاي آش دوستا خالي.. البته اگه خوب بشه..

هئي

سلام... کي باورش ميشه امشب اول محرمه؟؟؟ خيابوناي اطراف حرم پره پرچم عزاست... يادمه پارسال تا خود بعد از ظهر آبجيا آهنگ گذاشته بودن.ولي الان فلش توي آرايشگاه جا مونده. ... هئي روزگار... آيا امسال محرم را درک خواهم کرد؟؟؟... برام دعا کنيد... ما که معلوم نيست از شب چندم بريم هيئت... التماس دعاي ويژه براي عاقبت بخيري...

آدم عصباني

سلام... يه چيزي ميگم ،نصيحت مادربزرگانه،شما بگين درسته يا غلط... ×وقتي خواستين يه آدم عصباني رو عصباني تر کنيد،اونموقعي که با عصبانيت داره حرف ميزنه شما بخندين.لبخند نه،خنده... ××وقتي خواستين يه آدم عصباني بيفته به جونتون تا ميتونيد بزنتتون،هرچيزي که گفت جوابش رو بدين،حتي چندتا گنده تر بذاريد روش و تحويلش بدين..يه عده خيلي وحشين اونا رو بگي خودتي هم ميوفته به جونتون... ×××وقتي خواستين يه آدم عصباني رو آروم کنيد، هرچي گفت شما هيچي نگين ...( بعد آروم که شد شما شروع کنيد^_•) ±اون يه آدم عصباني بيشتر منظورم آقايون و پسرا بود... دخترا که گلن اصلا عصباني نميشن،فقط قهر ميکنن...

آرايش...

سلام.امشب مدل آرايش شدم براي آبجي کوچيکه... عروساي طفلک صورتشون بخواره چي کار ميکنن؟؟... من که يه ساعت داره ميشه چشمم رو آرايش کرده داره اشکام سرازير ميشه،شب عروسي چه بايد کنم؟؟ ±آرايش ميکنم چشمام پفکي ميشه... خدا پدر اوني که مژه مصنوعي رو اختراع کرد بيامرزه..ولي درکل خوش آرايش نيستم. +گوشي مادر دوربين نداره.عکس نميخواستم بذارم اينجا،ولي دوست داشتم يه عکس بگيروم از خودم... ×رفتم جلو آينه ميگم خودم رو نميشناسم...امشب کابوس خودم رو ميبينم...

سفر بخير

سلام...دلم خيلي هواي اين شعر رو کرده... ××_به کجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد _دل من گرفته ز اين جا، هوس سفر نداري ز غبار اين بيابان؟ _همه آرزويم،اما چه کنم که بسته پايم... _به کجا چنين شتابان؟ -به هرآن کجا که باشد،به جز اين سرا،سرايم _سفرت بخير اما تو و دوستي، خدا را چو از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتي، به شکوفه ها ،به باران، برسان سلام مارا.

خاطره دزدي

سلام... خاطره دزدي دارم ميک نم... +يه آينه تو جيبي داريم روش عکس جغد داره. دست آبجي کوچيکه بوده محمد امينم کنارش بوده. به محمد امين گفته خاله اين چيه؟...هيچي نگفته. ..دوباره بهش گفته توتويه؟... محمد امين گفته نه جگده... ×بچه زرنگمون رو خنگ فرض کرده...بابا اين بچه سه سالشه...

امين

سلام. ميگم عشقم!.ميگه من عشگم نيشتم....ميگم فلان کن خاله!ميگه من خاله نيشتم ،من امينم... اونموقع ميگم امين!ميگه من امين نيشتم .ميگم پس کي هستي؟ميگه من آگايم. ... کشتي گرفتيم باهم چند بار پشتم رو زد به زمين برنده شد.يّه بار من انداختمش ميگه گوي شدي.... خواب بوديم توي اتاق اومده جييييييغ ميزنه.شب مامانم تعريف ميکنه گفتم برو خاله ها رو بيدار کن گفته جيگ ميزنما!!! گفته برو عب نداره. ..من با جيغش پا نشدم.ولي شنيدم بابام ميگه برو خاله رو بيدار کن فرش ببافه، اومده ميگه خاله پاشو،خاله پاشو خاله پاشو،خاله پاشو...منو بلندکرده برده بيرون نشسته پاي تابلو شونه هم دستش ،بعد شونهرو برداشت رفت باهاش ماشين بازي کنه... اينقده عشق ماشينه که مدادرنگي براش خريده بودم برا تولدش بردم خونشون.همشون رو ريخته زمين پشت هم چيده مثل ماشين حرکتشون ميده... عشق کچلم هنوز موقع خواب شيشه شير ميخوره... ميگم بگو أس ميگه أف...اينطوري ميگه که اسمم رو طوري که ميخواد تلفظ کنه... خاله أنفا.... ±مامانش ميگه برو خاله بوس آبدار کن.دوسه متر عقبتر لباش رو با زبون خيس ميکنه بعه مياد چت يه بوس آبدار ميکنه...

ديشب.

سلام. ..ديشب من و ته تغاري رفتيم خونه دختر دايي براي کمک کردن توي درست کردن گل. ...کلي خنديديم...توي قم اون لحظه عروسي دختر خاله بود و ما اينجا دست به قيچي و چسب شادي ميکرديم... .امير عباس گلاب گذاشته ميگم گلابه؟ميگه نه. ميگم پس کيه؟ميگه داداشش آبليمويه. ...يا ته تغاري به جا اينکه بگه مازوخيسم گفت ماخليسم.ميگم اون ماخليسم نيست توخليسمه... يه تيکه آهنگم اشتباه شنيد بامزه بود يادم رفت. خلاصه که از اول تا آخر رو صورتم اون علامت نيشخند قسمت نظرات بود. ...شب خوبي بود...جاتون خالي بود يکم پروانه برش بزنيد...

چرخ خياطي

سلام. مامانم ميخواست برام چرخ خياطي ژانومه بخره ۵٠٠هزارتومن، بابام فروشنده رو پروند... يادش ميوفتم اعصابم خورد ميشه... من چرخ سفيد ميخوام نه ازين سياها....

قرائتي

سلام. ..خبرنگاره ميگه الان شما ديگه آدم معروفي شدين همه توي خيابون نشونتون ميدن... ميگه مردم يه فيل هم توي خيابون راه بره با دست نشونش ميدن.... ....از دارايي و شرايط اقتصاديش پرسيد،ميگه من يه عالم زمين و باغ و خونه و فلان دارم فقط خودم ازشون خبر ندارم،هرکي اين چيزا رو ديد من راضيم بره آتيششون بزنه... آخرشم نکته آخرش اين بود که آدم کاري رو که بخواد انجام بده راهش رو پيدا ميکنه،کاري رو که نخواد انجامش بده بهونش رو.