سلام.
دیشب میخواستم برم خونه مامانم یهو نگاش کردم و گفتم چند وقتیه خیلی عوض شده اخلاقت.
اونم گفت تو هم بعد فوت بابات اخلاقت عوض شده، انگار دیگه دوستم نداری.
فکر کنم یه روز باید بشینیم باهم اساسی حرف بزنیم.
راست میگه منم اخلاقم خیلی عوض شده. ٣ روز اول فوت بابام باهاش قهر بودم و دعوا داشتم. بعد از اونم دیگه نتونستم انار سابق بشم.
اون موقع برای این بود که جمعه بیکار بودیم و خوابیدیم و نرفتیم ملاقات بابام. و دیگه هیچ وقت نشد که بابام رو ببینم.
دلم از داداشمم پره. گفتم ما آقاجان رو ندیدیم قبل از دفن بگو دختراش میخوان ببیننش. گفت باشه ولی داییم گفته نمیخواد و باز داداشم گفته باشه.
الان تو عکسا میبینیمش. تو فیلما و گاهی توی خواب.
+الان زندگیمون شده تیکه پرونی و لجبازی. هم از طرف من هم بچه مردم. بعضی وقتا انقدر باهم مثل بچه ها کل کل میکنیم که خسته میشم.
مطمئنم اگه دلایلم رو بهش بگم شروع میکنه به کلی حرف زدن و دلیل آوردن که مقصر منم و نباید اونطوری باشم و اونطوری فکر کنم و هزار کوفت و زهر مار دیگه.
وقتی میگم خیلی حرف میزنه یعنی اینجوری خیلی حرف میزنه و باعث میشه بدم بیاد ازش.
نمیدونم مردا کی میخوان بفهمن گاهی فقط گوش باشن برا زناشون و دهنشون رو ببندن.