داريم ناهار ميخوريم.
ته تغاري و آبجي کوچيکه يه حرفايي ميزنن که براي همه طبيعيه ولي من دارم آب ميشم...
اشتهام زياد بود ولي الان کم شد.ازين بشقاب بيشتر نميخورم...
آخ جون عشق خاله ميخواد بياد.
±بهشون گفتم چي نوشتم ته تغاري ميگه هرچيزي رو نبايد تصور کرد...
ديوار ميخوام کلم رو بکوبم بهش.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۸ ساعت 14:1 توسط مادر بزرگ
|