داريم ناهار ميخوريم. ته تغاري و آبجي کوچيکه يه حرفايي ميزنن که براي همه طبيعيه ولي من دارم آب ميشم... اشتهام زياد بود ولي الان کم شد.ازين بشقاب بيشتر نميخورم... آخ جون عشق خاله ميخواد بياد. ±بهشون گفتم چي نوشتم ته تغاري ميگه هرچيزي رو نبايد تصور کرد... ديوار ميخوام کلم رو بکوبم بهش.