دراهم و براهم
سلام.
نمیدونم چی بنویسم.
وقت تحقیق ندارم زیاد.
کلا اینروزا زیاد سراغ گوشی نمیام.
دیروز آبجی بزرگه اومدخونه مامانم و منم اومدم خونه خودم.
دایی وسطی هم آهناش رو از حیاطمون برد و تو آشپزخونه کلی خاک و برگ ریخت. خونه رو جارو زدم.
گاز رو هم تمیز کردم.
دلم میخواد امروز علی رو بذارم خونه مامانم و بیام قابلمه و سبدای توی حیاط رو بشورم.
زهرا قرار بود امروز مامانم رو ببره چکاپ. خیلی سرگیجه داره.
فکر کنم امروز روزه بگیرم. 11 بیدار شدم چیزی نخوردم. اذونم ساعتای ده دقیقه به 5 هست. حیفه نگیرم. دیشب آخر شب یه کمی ماکارانی خوردم.
دیروز دلم میخواست روزه بگیرم. از خواب پاشدم چنان دلم ضعف رفت که بی خیال شدم رفتم سر سفره صبحانه.
بلاخره باید 31 روز روزه قضام رو بگیرم.
+امشب خونه مامانم قرآن خوانی دارن. یکی از داییا گفته من شام میدم.
هفته بعدشم پسرعمو شام میده و هفته بعد ترش احتمالا محسن.
منم گفتم اگه خواستین آشپزی کنید خونه ما در اختیارتون باشه.
شاید هفته آخرم حسین شام بده.