سلام. امروز چهار شنبست... يک چيزي توي خونمون جا گذاشته بود شنبه زنگ زدم بيا ببر،نيومد زنگ زد گفت کار دارم نميتونم بيام... يکشنبه اومد تا دم در بردش...دوشنبه يهويي اومد،وضع خونه ترکيده بود،حال من خوب نبود مامانم يه عالم سبزي خريده بود با دخترداييش نشسته بودن داشتن پاک مي کردن.يک چيزي دست من داشت برداشت برد... ديشبم سيد زنگ زده بود که بيا ماشين لباسشويي تون رو ببر، يک سر اومد.ال جي نياورده بود هاي سنس بود،ديده کوچولوئه گفته نه همون ال جي... اين کوتاه ديدنا بدک نيست ولي ... ±اوايل وقتي ميومد باهام روبوسي ميکرد موقع سلام...يه بار بابام ديد به مامانم گفته بگو زشته جلو بچه ها ،حالا بچه هام اين مياد ميرن توي اتاق،هيچي ديگه بهش نگفتم ولي ديگه خودش رو بوسي نکرد... ديشب ميخواست روبوسي کنه توي حياط بوديم عب نداشت ولي بابامداشت نماز ميخوند،دقيقا جلو پنجره نماز ميخونه،نشد. +اينقده حساسن انگار...بابا مثل بقيه مردم روبوسي عادي ميکنيم به جان خودم حس خاصي نداريم... خخخخ...استغفرالله... ×هئي دلم براش تنگ شده .فردا پنجشنبست... ÷اينم پست جديد.ولي يکم شخصي شد.