دوش که غم پرده ما ميدريد......
خار غم اندر دل ما مي خليد......
در بر استاد خرد پيشه ام......
طرح نمودم غم و انديشه ام......
کاو به کف آيينه تدبير داشت......
بخت جوان و خرد پير داشت......
پير خرد پيشه و نوراني ام......
برد ز دل زنگ پريشاني ام......
گفت که در زندگي آزاد باش......
هان!گذران است جهان شاد باش!......
رو به خودت نسبت هستي مده!......
دل به چنين مستي و پستي مده!......
زان چه نداري زچه افسرده اي......
وز غم و اندوه دل آزرده اي؟......
گر بدهد ور بدهد دست دوست......
ور ببرد ور بنهد ملک اوست......
ور بکشي يا بکشي ديو غم......
کج نشود دست قضا را قلم......
آنچه خدا خواست همان مي شود......
وآنچه دلت خواست نه آن مي شود...
±سلام.خوندم.دوسش داشتم.نوشتمش.شما هم بخونيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 20:35 توسط مادر بزرگ
|