سلام. يه خاطره از روزاي پاياني سوم دبيرستان بود نميدونم گفتم اينجا يا نه.... برا ما که جشن فارغ التحصيلي نگرفتن.معلم تاريخمون گفت هرکي خواست غذاي محلي درست کنه و بياره جلسه آخر بريم توي حياط...يکي شيريني عروسي آورده بود يکي آش آورده بود ،يکي نون ،منم مامانم قتلمه درست کرد و بردم... همه از چيزي که من بردم خوششون اومده بود و دستورش رو ميپرسيدن. خوب من که درست نکردم ولي هرچي ديدم رو تعريف کردم.... اينطوري که خمير رو پهن ميکنيدخيييييلي نازک ميکنيد با وردنه. بعد روغن ميزنيد و مثل سندويچ لول ميکنيد...بچه ها گفتن چي يه بار ديگه بگو،منم دوباره گفتم مثل سندويچ لول ميکنيد...يه بار ديگه گفتم مثل چي؟؟گفتم سندويچ و همه زدن زير خنده. ...±ديشبم داشتم درمورد سندويچ با بچه مردم حرف ميزدم.يعد گفت براچي ميگي سندويچ؟ ميگم اصلش همينه...خلاصه وقت گذاشت ساندويچ گفتن رو بهم آموزش داد. ±هيچوقت يکي رو مسخره نکنيد.