نميدونم با خودشون چي فکر کردن.... شايد فکر ميکنن همه چي درست شده،شايد... به هر حال من خودم رو براي شنيدن خبري که حدس مي زنم آماده کردم... دفه اول نيست که اين اتفاق ميوفته...کمتر از يه سال گذشته،فقط ايندفعه يه مرحله جلوتر بود... گاهي اعصابم خورد ميشه ولي بيشتر فکرش رو نميکنم و انگار نه انگار... الانم که دارم مينويسم براي اينه که از سرم بياد بيرون تا آماده تر بشم... فردا بايد بيشتر تحت فشار بذارمشون...من از انتظار متنفرم و گيرش افتادم...