سلاام.
امروز عيده.من هنوز بيدارم.همه بيداريم.
....حالا قرار شد تا نماز بيدار بمونيم.يکم خاطره بازي کنم....
هميشه صبح عيد فطر نماز نميريم ،نه.صبح عيد فطر طبق عادت دلمون ميخواد بخوابيم تا لنگ ظهر...
اما بابام بلند ميگه پاشيد چاي بذاريد و ميره بيرون.وقتي مياد دستش نون و صبحونست.بعد دوباره شروع ميکنه به بلند گفتن بلندشيد چاي بذاريد،بلندشيد سفره پهن کنيد
(البته امسال صبحونه توي خونه هست)
بعد ما با آه و ناله پاميشيم...نه جلدي بلند ميشيم که آخرين نفر نباشيم.:-!
وقتي صبحانه خورديم منتظر ميمونيم مامان و بابا برن خونه تازه گذشتگان که ما دوباره بخوابيم:-D
البته که بايد جمع و جور کنيم که مهمون اومد آبرومون نره•_^
...قديما که بچه تر بوديم،آخ خ خ يادش بخير،جمعه ها که بابام خونه بود ،تلويزيون رو روشن ميکرد،ميزد شبکه اي که انصاريان سخنراني داشت بعد صداش رو بلللللند ميکرد .
بعد من خواب ميديدم خونمون روضه داريم،يا يه نفر اون حرفا رو داره بهم ميزنه.
بعد بيدار ميشديم صبحانه ميخورديم ،ساعت ٩ميزدم شبکه دو فيتيله جمعه تعطيله ببينم.
..يادش بخير،چه روزاي خوبي بود...چه مهربون بوديم همه،چه همو دوست داشتيم همه.
...ولي بازم خدا رو شکر،خدارو صد هزار مرتبه حتي بيشتر شکر...که يه خونه هست،يه مامان و بابا هست.دوتا آبجي ديوونه هست که شادم ميکنن.خدا روشکر يه شبايي ،يه روزايي ميشه که مثل امشب دوباره ٧نفرمون دور يه سفره جمعيم.
(البته محمد امين و عروسم بودن)
...تازه امشب فهميدم چرا ماه رمضون رو درک نکردم...
...امشب يه حال و هوا و عطر خاصي داشت خونمون...
...اين حال خوب رو امشب اين سحر عيد فطر براي همتون آرزو ميکنم ...
الهي حال دلتون هميشه خوب باشه،خوبيش هميشگي باشه...
:-*
±يکي دوساعت نت تموم شد کلي از کتاب آن مرد با باران آمد رو خوندم.
×داييم اينا اينجا بودن، کتابه دستم بود،دايي گفت انار چطوري؟؟سر براوردم گفتم خوب...ميگه چي ميخوني گفتم آن مرد با باران آمد.ازونور آبجي کوچيکه ميگه عه براي همينه وقتي بارون مياد ميري بيرون.منتظري با بارون بياد...
بي شوهري من بقيه رو ديوونه کرده نه من رو،باورکن.!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 1:59 توسط مادر بزرگ
|