امشب
سلام.
امشب خونه دايي وسطي دعوت بوديم.
دايي اولي و دايي آخري و خاله هم بودن.
(خوش به حال اونايي که امشب حرم بودن.چه حال خوبي دارن.کاش من امشب ميرفتم.
اسم حضرت عباسم آورد.)
دايي آخري کلي ما رو خندوند.
کلي باهامون بود.خداروشکر که حالش خوبه.خداروشکر که از ستاره سهيلي در اومده.
خداجونم امشب شب قدره.ميدوني داييم اخلاقن بد نيست ،ازت ميخوام از خوشنامي مثل باباش بشه.
همه جوونا نه فقط دايي من.
از اونجا پياده اومديم طرف حرم،کلي به مامانم گفتم بريم مراسم حرم.ولي براي اينکه امشب بر عکس نوزدهم شلوغ بود گفت نه اتوبوسا شلوغ ميشه دير ميرسيم.
به امام رضا گفتم يا امام رضا امشب که لياقت نداشتيم بطلبيمون،شب بيست و سوم بطلب.من نوزدهم قدر ندونستم.
از طرف پنجراه اومديم طرف طبرسي به مامانم گفتم حيف نيست اومديم اينجا چند دقيقه نشينيم؟
مامانم ساعت رو پرسيد يازده و نيم بود گفت نيم ساعت بشينيم.
داشت مداحي ميخوند قبل سخنراني.يک ربع تا تموم شدن مداحي نشستيم و گفتم قرآن رو سر که نميشينيم برا سخنراني واينستيم.
اومديم خونه.
قربون امام رضا بشم که دلم رو نشکست.
فداش بشم.
گنبد آقا رو ديدم يادتون کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 2:42 توسط مادر بزرگ
|