بي حسي
سلام.
مشهد داره بارون مياد.سرم رو کردم بيرون ديدم باد از بارون بيشتره.
خدا رو شکر که يه چهار ديواري داريم ،نه سرما رو ميفهميم نه گرماي شديد رو.
±بعد از ظهر يه بارون شديد اومد پنج دقيقه يا يه ذره بيشتر زيرش رفتم موش آبکشيده شدم.
انگار شير آب باز کردن روم.
آخر به اصرار مامان و خاله دلسوز رفتم داخل.
×اين روزا سر يه مسئله اي خيلي بي حسم.
نه خوشحالم نه ناراحت،نه هيجان دارم نه استرس،نه عاشقم نه متنفر...
مثل يه آدمي که خوابه.هر لحظه منتظرم بيدارشم...فکر ميکنم همش دروغ و الکيه...
خنثي ترين آدم دنيام.
..ديشب سر يه مسئله اي گريه کردم.مسئله اي که معمولا دلم رو ميشکونه،ولي ديشب سر دل شکستن گريه نکردم.اشکم اومد ولي انگار خواب بودم.گفتم برايچي بايد گريه کنم.
برو بابا.
اون بي حسي که اول ارديبهشت ميخواستم رو الان دارم.عصباني ميشم ولي ناراحت نه.دلم سنگي شده ديگه نميشکنه.
هميشه ميخواستم يکي دوستم داشته باشه ولي الان مهم نيست برام.
ميگفتم اگه بدونم يکي يکم منو ميخواد عاشقش ميشم.
الان...
امسال مثل هر سال نيستم.
ولي شايد بايد ميبودم.
+شهادت حضرت خديجه سلام الله عليها تسليت.امسال نشد اسم وبم رو عوض کنم.نتونستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 21:23 توسط مادر بزرگ
|