شعر نازي
سلام.
امروز خدا بخواد بايد برم کتابا رو تحويل بدم.
...يه شعر نازي از فريدون مشيري ميخوام بنويسم.
قشنگه.
#سحر با من درآميزد که برخيز
...نسيم گل به سر ريزد که برخيز...
زرافشان،دختر زيباي خورشيد...
سرودي خوش برانگيزد که برخيز...
سبو،چشمک زنان،از گوشه ي طاق...
به دامانم درآويزد که برخيز...
زمان گويد که: هان،گر برنخيزي...
غريو مرگ برخيزد که: برخيز!
±هم درک کردن شعره آسونه، هم معنا داره .
+غريو کتاب زهرشيرين
#١٧۴
×اي بابا عبدالله روا به ابوطالب باخت.چقدر حالش خراب شد.
*روا رو ميبينم ياد دختر داييم ميوفتم.خخخخخ.شباهت چنداني ندارن.رفتارن یادش میفتم
مثل اينکه امين حيايي رو ميبينم ياد داي ابولي ميفتم.
شبيه نيستن ولي يادش ميوفتم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 10:23 توسط مادر بزرگ
|