سلام. ..امروز دختر دايي بابام با بچه هاش اينجان. ...نشسته بودم پاي دار دخترش نشسته بود کنارم،بچه هاي پنج شيش ساله رو که ميدونيد،بشينن کنارتون يکسره سؤال ميکنن. ..منم خوابم ميومد شديد،خوابم بياد حوصله حرف زدن ندارم.هر سؤالي ميکرد با سر و بله و خير و نميدونم رو اشاره ميکردم. بعد اين سؤال جديد که ميپرسيد ميگفت جواب نميدي؟؟سرم رو بالا ميکردم.ميگفت ميخواي خودم زرنگ بشم جواب بدم؟سر تکون ميدادم که آره. ..ولي خوب بدک نبود.زرنگ ميشد.فکر کنم با عمه هاش زياد بيست سؤالي بازي ميکنه.براي اينکه وسطاش ميگفت نزديک شدم؟؟دور شدم؟ ±اين ابوالفضل آقاجانيه؟آقاخانيه،کيه مجريه.ميبينمش ياد پسرخالم ميفتم.