سلام. ميگه سوار ماشينشون شده بوديم مارو برسونن خونمون ،توي ماشين که بوديم يه عالم سخنراني کرد.درمورد فقر و اينکه با اينکه ما پولدار نيستيم ولي نشاط داريم و يه خاطره هم گفت در مورد اينکه يه بچه پولدار اومده بوده پيششون و اونا باعث شدن کلي بخنده بعدم آخرش گفته خيلي وقت بود اينجوري نخنديده بودم. ...وقتي رسيدن جلو در خونشون گفته خوب داداشي ما کي بيايم خونتون آجيل بخوريم؟ گفته ما آجيل نداريم.خانومشم از اونطرف گفته آره ما فقط شيريني خونگي داريم عوضش کلي نشاط توي خونمونه. ...از اين حرفش کلي حال کردم. ...خانوم داداشي ميگه پشيمون شدم از حرفم.گفتم برايچي؟گفت نشست ديواررو نگاه ميکنه ميگه چه با نشاط رنگ شدن،چه گلدوناي با نشاطي،چه قالي با نشاطي ،خلاصه تا آخرش تيکه پرونده. گفتم اصلا ناراحت نباش اين با اين حرفاش نشون داده که تا اعماق وجودش سوخته . ...تا اون باشه عالم بي عمل باشه. بعله.