سلام. فردا قراره پسره بياد. استرس ندارم.معمولا تا قبل از رو در رو شدن استرس ندارم،ولي بي حالم. مثل جوجه طفلک که مرد. با اينکه با تعداد زيادي از اين آدما حرف زدم ولي بازم سردرگمم و نميدونم چي بگم و چي بپرسم. اونقدي حال ندارم که حوصله گشتن توي نتم ندارم. ديشب يه گشتي زدم ولي خيلي سوالاي زيادي بود. از تکرار خوشم نمياد. بقيش رو بعدا مينويسم. اينم يه پست ادامه دار بدون رمز براي هرکي خواست بخونه. خوب. اومدن و ديدمش و رفتن. مثل خولا هيچي آماده نکردم براي پرسيدن. توي ذهنم يه حرفايي با خودم زدما،ولي خوب همش پريد. خوب اگه فکر کنن قبول کردم چي؟؟ البته تا جواب پسره رو نشنوم فکر کردن صحيح نيست. خدايا فردا دوباره مامانش ميخواد بياد. اوففففففف. حوصله ندارم. خيلي حس بديه وقتي هيچي معلوم نيست يه نفر با يه چشم ديگه ببينتت. اصلا پسره حرف نزد.بلد نبود حرف بزنه، هرچقدرم آدم خجالتي باشه بايد حرف داشته باشه در اين مواقع. خيلي مختصر حرف زديم. خاستگاري که مثل بازجويي باشه دوست ندارم. براي همين زود تموم کردم. البته که سؤالم آماده نکرده..ي ظ