سلام. امروز بد نبود.يعني خوب بود.خخخخ,سوار تاب بودم يه دختر بچه با باباش نزديک شدن ،باباهه خجالت کشيد رفت،دختره واستاده بود ميخنديد. ±شب رفتيم خونه دايي.عکساي قديمي رو ميديديم. يه عکس از نه سالگي مامانم بود داييام و بابابزرگم و عمو مامانم هم بودن. ديدم ذوق زده شدم تا به حال عکس بچگي مامانم رو نديده بودم. +برا مامانم چيزي نخريديم.صبر ميکنم ببينم آبجي بزرگه چه ميکنه. آره ديگه.(اين رو هميشه وسطاي خاطره هاي توي دفترم مينويسم.) ×توي تلويزيون راديو شب درمورد ننه گفتن حرف ميزد.پارسال يه چيزايي نوشته بودم اينجا،الان خييييلي شده ننه گفتنم.حتي بيرونم حواسم نيست ميگم ننه.