آره ديگه(چه قدر عنوانام مسخره شده.)
سلام.
امروز بد نبود.يعني خوب بود.خخخخ,سوار تاب بودم يه دختر بچه با باباش نزديک شدن ،باباهه خجالت کشيد رفت،دختره واستاده بود ميخنديد.
±شب رفتيم خونه دايي.عکساي قديمي رو ميديديم.
يه عکس از نه سالگي مامانم بود داييام و بابابزرگم و عمو مامانم هم بودن.
ديدم ذوق زده شدم تا به حال عکس بچگي مامانم رو نديده بودم.
+برا مامانم چيزي نخريديم.صبر ميکنم ببينم آبجي بزرگه چه ميکنه.
آره ديگه.(اين رو هميشه وسطاي خاطره هاي توي دفترم مينويسم.)
×توي تلويزيون راديو شب درمورد ننه گفتن حرف ميزد.پارسال يه چيزايي نوشته بودم اينجا،الان خييييلي شده ننه گفتنم.حتي بيرونم حواسم نيست ميگم ننه.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 22:38 توسط مادر بزرگ
|