...
سلام.
دوران مدرسه سه تا دوست داشتم.سه سال دبيرستان.
از دوتاشون با خبر بودم ،يعني سالي يه بار بهم پيام ميديم.
از يکيشون که خيلي هم باهم دوست بوديم ،از دوران دوم راهنمايي،بعد از ازدواجش کاملا بي خبر بودم....
امروز صبح بهم زنگ زد.ميگه چند شبه خوابت رو ميبينم.ميگم مگر اينکه بيام توي خوابت که يادم کني.
توي خواب دعواش ميکردم.خوب کاري ميکردم،حقشه...الان يه دختر چارماهه داره.
±صبح خوب بود.ظهرم سمبوسه درست کرديم.ولي الان اين پسر خالم کل روزم رو خراب کرد.
کوچيکه ها!!ولي خيلي رو مخه.اعصابم رو ميريزه بهم.
اصلا دوستش ندارم.
±آهنگ وبمو دوست داشتم بردارم.ولي فعلا نميتونم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 21:23 توسط مادر بزرگ
|