سلام. ادعاي اين رو دارم که احساس خلا نميکنم. يعني خلا دارم ولي خيلي توش نميمونم. چند روزه موندم توش. ولي نبايد بمونم. شايد اين بي حوصلگيم و بهونه گيرياي الکيم به خدا همش به خاطر بد خوابي باشه. چند شبه با اينکه خيييلي خوابم مياد تا دو و نيم بيداريم. تلويزيونم روشنه.دو شب تا نماز صبح تلويزيون روشن بود. من يکم ميخوابم بعد دوباره بيدار ميشم. صبحم که داداشم نماز صبح مياد بيدارمون ميکنه يه نيم ساعتي ميشينه بعد ميره. خخخخخ چه بيدار کردني. بعداز نمازم دير خوابم ميبره و صبح با صداي درو و زنگ تلفن و کوک گوشي نيم ساعت به نيم ساعت بيدار ميشيم. خواب سبکم خيلي خوب نيست. يه خواب آلودگي بزرگي توي وجودمه. اصلا بيدارم که هستم يکسره به يه جا خيرمو تو فکرم. بعضي وقتا خودم نميدونم به چي فکر ميکردم. نمازام هم همش همينجوريه. يه جا خوندم براي حضور قلب توي نماز بايد يادمون باشه به اختيار به چيزاي ديگه فکر نکنيم. من سعي ميکنم ولي بي اختيار کلش توي فکرم. نمازم به درد عمه بنده خدام هم نميخوره. کلا گيجم.خيلي گيج. يک و نيم ساعت پيش رفتم توي اتاق چيزي بنويسم نتيجه گرفتم بخوابم بهتر ميشم. يه پنج دقيقه ده دقيقه خوابيدم يکم بهتر شدم. اما دوباره دارم بي حال ميشم. مثل اينکه اين چاهه خيلي بزرگ بوده. بدجوري گير کردم توش. يکي طناب بندازه بيرونم بياره. خدا جونم فکر کنم فقط کاره خودته.