سلام. توي سريال لحظه گرگ و ميش ،ياسمن نقش عاشقيش رو خوب بازي ميکنه. منم همون کارا رو ميکنم ولي عاشق نيستم. ميترسم مامانم فکر کنه عاشق شدم رفت. مثلا امروز حال نداشتم رفتم توي اتاق يه نيم ساعتي دراز کشيده بودم و نگاهم رو به سقف بود. بعضي وقتا توي افکارم غرق ميشدم،بعضي وقتا اصلا فکر نميکردم. يه موقع هايي هم ميشه ميرم ديوان حافظم رو بر ميدارم ،يهويي بازش ميکنم شعرش رو بدون تعبيرش ميخونم. گاهي تعبيرش رو بدون شعرش ميخونم،يه وقتايي هم هي بازش ميکنم يه شعر رند بياد با لذت بخونم. يه زمانايي هم که حوصله فال حافظ ندارم سر رسيدم رو باز ميکنم شعرايي که دوسشون داشتم و نوشتم رو ميخونم. اگر حوصله اونم نداشتم کتاب ادبيات سال دوم دبيرستانم رو باز ميکنم شعراش رو ميخونم. ...آره ديگه،نگرانم مامانم فکر کنه منم مثه اين دختره يکي رو ميخوام ،منم که جايي به غير فضا مجازي نميرم،بعد سختگيري کنه. ±دلم مشاعره ميخواد.شنبه دير رسيدم تمرکز نداشتم:-( زودي اومدم بيرون. #١٣١ ×بياين مشاعره. اولشم... به نام خداوند جان و خرد\کزين برتر انديشه برنگذرد.