خودم
فکر که ميکنم ميبينم من ميتونم با پوچي زندگيم کنار بيام. يعني ميتونم به زندگي عاديم ادامه بدم. اگر ذهن مشغوليام رو بنويسم .کم تر بهشون فکر ميکنم. سوالي که در مورد معنا درماني از هم انديشا پرسيدم و جوابايي که گرفتم،خيلي مفيد بود. خدا خير بده هم اونا رو هم عمو اميد رو. فهميدم وقتي به خدا اميد داشته باشي اگه چشمات رو ببندي تا که اون رو ببيني و بس :-* زندگي توي سختي هم برات معنا پيدا ميکنه. اين يکي جمله رو از بهترين دوستم گرفتم. ±بنابر اين ادامه ميدم پاسخ به باقي ده سوال رو.به اميد اينکه قبليا فراموش نشن . &آيا چيزي رو که هستم دوست ندارم؟ اومممممم...چي بگم؟هم آره هم نه. از لحاظ قيافه هرجوري هستم رو قبول کردم.رنگ تيرم،قد کوتاهم،کچليم ديگه اذيتم نميکنن وقتي به بقيه چيزا فکر ميکنم. تغيير که نميشه داد اين چيزا رو ،پس بايد قبولش کرد. اما...اخلاقياتم رو همش رو دوست ندارم... مثلا من آدم خيلي صبور و خونسردي هستم تا وقتي که خييلي اذيتم نکنن.اگر عصباني بشم ديگه هيچي.ولي بازم تلافي کردنم شديد نيست. لجبازيم که اوفففففف...زبون زد مامانمه.اونم خوب وقتي به حرف منطقيم گوش نميدن لج ميکنم. از تنبليم خودم هم اعصابم خورده.اسلو بودنم رو خودم باهاش ساختم ولي تنبلي و خسته شدن زود به زودم رو نه. ديگه اخلاقاي بد ديگم . همينا رو دوست ندارم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت 23:23 توسط مادر بزرگ
|