بعله.
سلام.
امروز پدر بزرگ جان گفت بياين ديدنم ،ما هم رفتيم.
اما آخرين نفراتي بود که بهش سر زديم.
گلزار شهدا هم رفتم.تنها.مداحي هم گذاشته بودن اصلا يه حال باحالي بهم دست داده بود.مامان بزرگم هم کنار شهداي گمنامه.دلم دوست داشت گريه کنه.البته دلم شايد گريه کرده باشه ولي چشمم گريه نکرد.
±شب موقع برگشت خاله زنگ زد بريم اونجا شام.رفتيم اونجا شام.بعد شام دختر خاله اومد.کيف داد.
#با اينکه بعد از نماز صبح نخوابيدم کلي راه رفتم ولي خسته نيستم.،فقط يکم چشمام درد ميکنه.
+اتوبوس شلوغ سوار شدنم مهارت ميخواد.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۷ ساعت 23:22 توسط مادر بزرگ
|