شادي
سلام .
اين هفته که من رفتم هم انديشان عمو اميد درمورد شادي گفته بود.
امروز فرصتي پيش اومد اجباري که رفتم بيرون از خونه.
با خودم گفتم عيب نداره که صبح کله سحر دارم در ميشم.من بايد انرژي و شادي درونيم رو حفظ کنم.
ديشبم ساعت دو خوابيدم.
تا ساعت ده،ده و نيم خوب بودم و عالي.
بعد از اون خوب بودم و عالي با چند تا خميازه.
اذون ظهر ساعت يازده و بيست ،توي مترو بودم ،خوب و عالي با دوتا سيخ کبريت زير پلکام.
ساعت حدود يک خونه رسيدم.خوب بودم و عالي ولي چپه شده بودم.
اما اگه چيزي بهم ميگفتن که پاشو ناهار بپز همه خوب و عالي بودنا رو خراب ميکردم.
خدا خير زنداييم رو بده يه اشکنه خوشمزه درست کرد.دورهمي ناهار خورديم.کاملا خوب و عالي.
بعد از اون با دختر دايي و آبجي کوچيکه و گوشي يه منچ زديم.دوم شدم.
و بعد چاي دارچين دم کردم زديم به رگ.تشنه بودم چسبيد.
بعد دختردايي بافت جلو مو ياد گرفت موهام رو بافت.
الانم دارن ميرن.
شادي همينجوري به وجود مياد.
گاهي بايد خودت رو شاد نگه داري.
گاهي با ديدن اونايي که دوستشون داري شاد ميشي.
الهي شما هم شاد باشيد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر ۱۳۹۷ ساعت 17:9 توسط مادر بزرگ
|