ساعت يک و پنج دقيقه بامداده. مامانم نشسته با دوستش در حالي که خياطيش رو انجام ميده از گذشته ها حال و اينجور چيزا حرف ميزنه. دوساعت پيش مامانم داشت در مورد بابابزرگش ميگفت. اينکه چقدر آدم خوب و درستي بوده. اينکه چقدر مردم به دعاهاش اعتقاد داشتن. و اينکه مردم قديم و سيداي قديم چه آدماي خوبي بودن. اونقدي خوب بوده که وقتي ميخواستن سنگ قبرش رو عوض کنن بوي گلاب ميداده خاکش بعد از کلي سال. اين رو زنداييم گفت. زنداييم دروغ نميگه.منم براي همين دوسش دارم و قبولش دارم. جديت و خونگرميش رو دوست دارم.بچه هم بوديم باهامون مثل آدم بزرگا رفتار ميکرد.. آره ديگه قديم همه چيز خوب بوده.از جنس کالا و کيفيت غذاها بگير تا آدما و دلاشون. بعضي وقتا دوست دارم برم قديما. دلم براي بابا بزرگم تنگ شد.دوست داشتم بود يه ماچ گنده ميکردم پشت دستش رو .اونم سرم رو بوس ميکرد.