بلاخره ديشب رفتيم هيئت. از اول که ديدمش دلم براش کباب شد. وقتي که باباش رو از دست داد هنوز به دنيا نيومده بود.. دلم براي خواهرا و برادرشم نميسوخت.بيشتر براي باباش ميسوختم. براي اينکه مامانشون باهاشون بود. قبل محرم مامانش عروس شد.بي حال و ناراحتي توي صورت دخترا مشخص بود. تا تميز و درست شدن خونه جديدشون تنهان.باهم برگشتيم. پسر سه ساله وسط راه بهانه مامانشو ميگرفت.آبجياش گفتن مامان خونست. رفت خونشون ديد مامانش نيست. گريه هاش دلم رو آتيش زد.اگه ميمونديم منم گريم ميگرفت. کاش زودي برن پيش مامانشون.