سلام. يه روز نشسته بوديم من و آبجي کوچيکه و ته تغاري. آبجي کوچيکه داشت يه کاري ميکرد. به ته تغاري گفتم برو سيبزميني بيار ميگه مگه خودت فلجي. گفتم آره يه قسمت از لپم فلجه. گفت اگه اينجوريه منم چونم فلجه. منم گفتم خو منم چونم چال داره.من سه جام فلجه تو يه جات. آخرش آبجي کوچيکه از دستمون خسته شد رفت سيبزميني آورد. مديونيد اگه يه درصد فکر کنيد ما آدماي تنبلي هستيم. راستش فقط يه ذره خسته ايم.