ديروز،امروز،بازارگردي
سلام.
ديروز کلي آهنگ قديمي محسن يگانه گوش کرديم..دلم تنگ شده بود.
بعد از ظهر رفتيم خونه دختر خاله رو جمع و جور کنيم که هنوز آماده نبود.لوله هاش رو داشتن درست ميکردن..براي همين رفتيم بازار نزديک خونه خاله.ه کيفي ميده خريد رفتن،حتي اگه برا خودت چيزي نخري.
يعني خواستين خانوما رو خوشحال کنيد بذارين با دوستشون برن بازار.
به اين پي بردم سخت پسندي من به مامانم رفته.
بعد رفتيم خونه خالم.اخلاق دخترخالم گنديده بود.فکر کردم به خاطر مشکلات و شلوغيايه نزديک عروسيه.يه چاي خورديم.و رفتيم.بعد فهميديم مامانش گفته بالا چشمت ابرويه.
وقتي فهميدم از دستش ناراحت شدم.هرچي ميگم چي شده هيچي نميگه.حداقل يه دقيقه اومدم جات مهربون باش باهام.چيزيم نگفتي نگفتي.
بعد از اونجا رفتيم مغازه دوست داداشم.يه چاي گلاب زديم،زنعموم اومد يه قابلمه روحي برا دخترش گرفت و رفت .ماهم اومديم خونه.بر خلاف تصورم يه چيزي درست کرده بودن.ماهم دو لقمه خورديم و ساعت دو نشده خوابيديم.روز خوبي بود.
الانم مهمون داريم.سه تا جاري دورهم جمعن.با خاله بزرگم و خاله بزرگ دختر دايي.
آره ديگه.
آهااز امروز قيمتا مياد پايين.ديشب طلا تا٢٧۵هم رسيده بود.
دلارم گويا٩.۵شده.
بله
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 15:34 توسط مادر بزرگ
|