بهار
فصل بهار فصل عاشق شدنه.
یه چیزی توی این فصل پنهون شده که آدم رو خود به خود عاشق میکنه.
عاشق کوکو قمری ها و چغ چغ گنجشکا.
عاشق اذون سر ظهر.
عاشق روشنی آفتاب روز و آسمون سُرمه ای شب.
عاشق ماه و ستاره ها که بعضی وقتا شیطونی می کنن و پشت ابرا قایم میشن.
عاشق آسمون نیمه ابری و صاف.حتی تمام ابری و تیره.
عاشق صدای شر شر بارون و بوی نم خاک.
عاشق رنگ سبز خاص درختا.عاشق بوی سبزه زار.
عاشق عطر گلای درخت اقاقیای سر راه.
عاشق رقص همون گلای اقاقیا با باد.
آره هر آدمی دوست داره توی این فصل عاشق بشه.بعضیا عاشق طبیعت و بعضیا عاشق یه فرد خاص.
البته حس و حال این دوتا عشق فرق میکنه.
وقتی عاشق طبیعتی با دیدنش تمام وجودت یخ نمیزنه.
با شنیدن اسمش لپات گل نمی افته.
با شنیدن صداش حتی صدای قدماش قلبت تد تند نمیزنه.
وقتی یه روز ازش بی خبری غصه روحت رو اسیر نمیکنه.



هر کاری که میکنی یاد اون نیستی.
شاید یادش بخیر،شاید یادش بشر...
عاشق بودنم سخته.
عاشق طبیعت که باشی فقط و فقط حس خوب بهت میده.
خدایا خیلی وقته هرسال ازت میخوام عاشقم نکنی .
امسال ازت میخوام عاشقم کنی.نه عاشق یه فرد خاص بلکه عاشق طبیعت و نعمتای قشنگت.

آدمایی رو همکه عاشق شخص خاصین به همدیگه برسونی.
